بچم غریبه میبینه گریه میکنه
چرا بچم غریبه میبینه گریه میکنه؟ تجربه خودم بهعنوان یه مادر
سلام! من یه مادرم که وقتی بچم برای اولین بار غریبهها رو دید و شروع به گریه کرد، حسابی به هم ریختم. فکر میکردم شاید یه جای کارم میلنگه یا بچم یه مشکلی داره. اما بعد از کلی گشتن تو سایتهای فارسی و حرف زدن با مادرا و دکترای دیگه، فهمیدم که این موضوع خیلی هم عجیب نیست و بهش میگن “اضطراب غریبه”. تو این مقاله میخوام تجربه خودم رو با شما به اشتراک بذارم و بگم چطور با چند راهکار ساده تونستم به بچم کمک کنم که دیگه وقتی غریبه میبینه گریه نکنه.
اضطراب غریبه چیه و چرا بچم اینجوری میشه؟
اضطراب غریبه یه حس طبیعیه که تو بیشتر بچهها از حدود 6 ماهگی تا 12 ماهگی شروع میشه. بچهها تو این سن کمکم میفهمن که کی آشنا و کی غریبهست. چون هنوز نمیتونن تشخیص بدن که غریبهها خطر دارن یا نه، با دیدنشون میترسن و گریه میکنن. این یعنی بچت داره رشد میکنه و به تو بهعنوان یه آدم امن وابستهتر شده. ولی خب، این گریهها گاهی تو موقعیتهای اجتماعی مثل مهمونی یا وقتی میخوام بچم رو به یکی دیگه بسپارم، حسابی اعصابم رو خورد میکرد.
نشونههای اضطراب غریبه تو بچهها
- گریه کردن یا داد زدن وقتی غریبه بهش نزدیک میشه
- محکم چسبیدن به من یا قایم شدن پشت من
- نرفتن به بغل غریبهها حتی اگه آشنا باشن
- نگاه کردن به غریبهها با ترس یا شک
این رفتارا از 6 ماهگی شروع شد و تا نزدیک 18 ماهگی بچم ادامه داشت. ولی با چند روش که خودم امتحان کردم، تونستم کمکم این ترس رو کم کنم و بهش کمک کنم آرومتر باشه.
5 راهکار موثر برای وقتی که بچم غریبه میبینه گریه میکنه
حالا میخوام 5 راهکاری که خودم استفاده کردم و واقعا جواب داد رو بهتون بگم. این روشها هم برای بچم خوب بود، هم باعث شد من کمتر استرس بکشم و با خیال راحتتر تو جمع باشم.
1. خودم آروم باشم تا بچم هم آروم بشه
اولین چیزی که یاد گرفتم این بود که اگه من خودم دستپاچه بشم، بچم بدتر میترسه. بچهها حس ما رو میفهمن. وقتی غریبهای میاومد نزدیکمون، من با لبخند و صدای آروم باهاش حرف میزدم تا بچم ببینه من ترسی ندارم. مثلا یه بار تو پارک، یه خانم اومد بچم رو ببینه، من آروم بهش گفتم “سلام، چقدر قشنگه این گلها!” و بچم کمکم آروم شد.
یه نکته مهم: هیچوقت بچتون رو به خاطر گریه سرزنش نکنید. این یه حس طبیعیه و با صبر درست میشه.
2. کمکم بچم رو به غریبهها عادت بدم
یهو سپردن بچم به غریبهها کار رو خرابتر میکرد. پس تصمیم گرفتم آرومآروم این کار رو بکنم. اول خودم کنارش میموندم و غریبه رو معرفی میکردم. مثلا میگفتم “این خالهست، خیلی مهربونه!” بعد از غریبه میخواستم از دور یه اسباببازی بهش بده. کمکم فاصله رو کم کردیم تا بچم حس امنیتش رو از دست نده.
مثال خودم: وقتی عمه بچم اومد خونمون، اول ازش خواستم فقط از دور براش دست تکون بده. بعد از چند بار، بچم دیگه بهش لبخند میزد و حتی بغلش رفت.
3. با بازی ترسش رو کم کنم
بچهها با بازی همهچیز رو یاد میگیرن. من با عروسکهاش یه نمایش راه انداختم. یه عروسک رو غریبه گذاشتم و خودم نقش مامان رو بازی کردم که به غریبه سلام میکنه. به بچم نشون دادم که غریبهها مهربونن و خطری ندارن. این کار خیلی بهش کمک کرد که غریبهها رو بهتر بشناسه.
مثلا یه روز با عروسک خرگوشم گفتم “سلام، من دوستتم!” و بچم خندید و دیگه از عروسک نترسید.
4. به بچم زمان بدم تا آماده بشه
وقتی کسی میاومد خونمون، به بچم فشار نمیآوردم که سریع باهاش گرم بگیره. میذاشتم از دور غریبه رو ببینه، صداش رو بشنوه و خودش تصمیم بگیره کی بره جلو. این کار باعث میشد بچم حس کنه کنترل دست خودشه و ترسش کمتر بشه.
یه چیز مهم: هیچوقت بچتون رو مجبور نکنید غریبه رو بغل کنه یا بهش دست بده. این کار ترسش رو بدتر میکنه.
5. با تشویق بچم رو شجاعتر کنم
هر وقت بچم یه قدم مثبت برمیداشت، مثل لبخند زدن به غریبه یا سلام کردن، حسابی تشویقش میکردم. بهش میگفتم “آفرین، چقدر شجاعی!” و یه جایزه کوچیک مثل یه شکلات یا برچسب بهش میدادم. این کار باعث شد خودش بخواد بیشتر امتحان کنه.
مثال: یه بار که به همسایمون سلام کرد، بهش یه برچسب ستاره دادم. بعد از اون، هر وقت کسی رو میدید، دنبال ستارهش میگشت!

چطور این راهکارها رو تو موقعیتهای مختلف امتحان کردم؟
حالا که راهکارهای اصلی رو توضیح دادم، میخوام چند مثال واقعی از تجربه خودم بیارم که نشون میده چطور تو موقعیتهای مختلف از این روشها استفاده کردم. این مثالها بهتون کمک میکنن ببینید که چطور میتونید این راهکارها رو تو زندگی روزمرهتون پیاده کنید.
موقعیت 1: مهمونی خانوادگی
یه بار مهمونی خانوادگی داشتیم و کلی فامیل اومده بودن. میدونستم بچم با دیدن این همه آدم جدید گریه میکنه. برای همین قبل از مهمونی، با عروسکهاش بازی کردیم و نقش غریبهها رو براش بازی کردیم. بهش گفتم:
“امروز خالهها و عموها میان، همشون دوستت دارن!”
وقتی مهمونا اومدن، خودم آروم بودم و با لبخند بهشون خوشامد گفتم. بچم اول یه کم غرغر کرد، ولی کمکم آروم شد و حتی با یکی از خالههاش بازی کرد.
نکته مهم:
قبل از موقعیتهای اجتماعی، با بچهتون تمرین کنید تا آماده باشه.
موقعیت 2: سپردن بچم به پرستار
یه روز مجبور شدم بچم رو برای چند ساعت به پرستار بسپارم. میدونستم گریه میکنه، پس چند روز قبل، پرستار رو دعوت کردم خونه و با هم بازی کردیم. بچم دید که من با پرستار راحتم و کمکم بهش عادت کرد. روزی که میخواستم برم، بهش گفتم:
“مامان زود برمیگرده، پرستار خیلی مهربونه!”
یه اسباببازی مورد علاقهش رو هم بهش دادم. وقتی برگشتم، دیدم داره با پرستار میخنده.
مثال بیشتر:
دفعه اول که پرستار اومد، بچم یه کم گریه کرد، ولی دفعههای بعد دیگه مشکلی نداشت.
موقعیت 3: دکتر رفتن
دکتر رفتن همیشه برای بچم سخت بود، چون دکتر براش غریبه بود. قبل از رفتن، بهش گفتم:
“دکتر خیلی مهربونه، میخواد کمک کنه تو سالم باشی!”
یه کتاب درباره دکترها براش خوندم و تو مطب، خودم آروم بودم و با دکتر خوش و بش کردم. بچم هم کمکم آروم شد و حتی به دکتر لبخند زد.
یه چیز مهم:
با بچهتون درباره موقعیتهای جدید حرف بزنید تا ترسش کمتر بشه.
چطور بفهمم بچم داره پیشرفت میکنه؟
بعد از امتحان کردن این راهکارها، کمکم دیدم که بچم داره بهتر میشه. مثلا دیگه تو مهمونیها گریه نمیکرد، با غریبهها سلام میکرد و حتی گاهی خودش میرفت سراغشون. البته این تغییرات یه شبه اتفاق نیفتاد. با صبر و تمرین، بچم تونست ترسش رو کم کنه.
نشانههای پیشرفت:
– اگه بچتون کمتر گریه میکنه، نشون میده داره عادت میکنه.
– اگه خودش به غریبهها نزدیک میشه، یعنی ترسش کمتر شده.
– اگه با لبخند یا سلام به غریبهها واکنش نشون میده، یعنی پیشرفت کرده.
مثال:
یه روز تو پارک، بچم به یه بچه دیگه سلام کرد و با هم بازی کردن. اونجا فهمیدم که راهکارها داره جواب میده.
اگه بچم هنوز گریه میکنه، چیکار کنم؟
بعضی بچهها بیشتر طول میکشه تا با غریبهها راحت بشن. اگه بچتون هنوز گریه میکنه، نگران نباشید. این یه مرحله طبیعیه و با صبر و تمرین درست میشه. میتونید از یه مشاور کودک هم کمک بگیرید. من خودم یه بار با یه مشاور حرف زدم و بهم گفت که دارم کار درستی میکنم و فقط باید ادامه بدم.
نکته مهم:
هیچوقت بچتون رو به خاطر ترسش سرزنش نکنید. این کار اعتماد به نفسش رو کم میکنه.
جمعبندی: بچم غریبه میبینه گریه میکنه، اما میشه درستش کرد!
تو این متن، تجربه خودم رو بهعنوان یه مادر که بچش با دیدن غریبهها گریه میکرد، به اشتراک گذاشتم. با چند راهکار ساده ولی موثر، تونستم به بچم کمک کنم که ترسش رو کم کنه و با غریبهها راحتتر باشه. این راهکارها رو تو موقعیتهای مختلف امتحان کردم و دیدم که واقعا جواب میدن. اگه شما هم با این مشکل روبهرو هستید، نگران نباشید. با صبر و عشق، میتونید به بچتون کمک کنید که این مرحله رو پشت سر بذاره.
اگه سوالی دارید، خوشحال میشم تو کامنتها بهتون کمک کنم!